تبليغاتX
عشق یا هوس مسئله این است

عشق یا هوس مسئله این است

love or fancy?this is the problom

اون یکی رو جز من داشت

اون چشای روشن داشت اون یکی رو جزمن داشت

من تو حسرت موندن اون خیال رفتن داشت 

اون یهو با من بد شد از کنـــــار من رد شد

من یـا تـازه وارد؟اون بینـــمون مـــردد شد

 

قلبـــمو بهم پس داد پش من با اون دس داد

رفت و یادگاریشم اسم مثـل هیچـــکس داد

 

اون تـــمام هستیم بود لحظه های مستیم بود

اون روزای عمـــرم بود تو ساعت دستیم بود

 

اون تو شهــرتش گم شد رام حرف مردم شد

عین قصـــه آدم حیـــــف اسیـ ـر گندم شد

 

اون منو ز یادش برد عشق من تو رویـاش مرد

تنها با ســـه تـا جمله تنـــها با دو تا برخورد

 

اون منـــو بـه دریا داد به رقیـــب من جا داد

اون یهو به یه مهمــــــون قول صبح فردا داد

 

اون برنده شد شاید دل می گه بـــــــرم باید

فال قهوه هم می گفت دیــــــگر او نمی آید

 

دستـــه گل فرســـتادم تـا بیـفته به یــــادم

من یه بـــــــــــرگ پاییزی روی قایق بادم

 

اون نشسته تو قصـــرش با قرارای عصـرش

من تو خلوتـــم تنها خیره به دو خط نثـرش

 

اون چشاش پر از غم بود اون یه ماه مبهم بود

دریـــاهاهم خبـــر داشتن زیبــا مال من بود

 

توچشاش دیگه غم نیست ماهه اما مبهم نیست

عاشقـــــا بیایـــن دیگه زیبـا مال من نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط کاملیا  | 

درد فراق

گريه امان نمي دهد تا ز فراق گويمت

دست من از تو دور شد تا که چو گل ببويمت

رفتي و رفتنت مرا برده به انزواي غم

کاش که درد سينه را آيي و من بگويمت

اي مه نازنين من از چه سفر بدون من

گر نکني طلب مرا هيچ دگر نگويمت

ميل دل است و عاشقي نيز جدا ز خواهشم

بغض شکسته در دلم بار غم است چه گويمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:14  توسط کاملیا  | 

من می خوام مثل تو باشم

ديگه تمومه ،عشق من و تو

دوست ندارم ، نميخوام تو رو

ديگه تمومه ، عشق من و تو

خسته شدم من ، نميخوام برو

عاشقت بودم ، تنهام گذاشتي

نفرينم نکن ، تو اين رو خواستي

فرقي نداره ، عشق تو واسم

تو ديگه مردي ، دور شدي ازم

بهتره با هم نباشيم ، بي وفايي تموم شه

من ميخوام مثل تو باشم ، دلم نا مهربون شه

برو ، ديگه دست از سر من بردار

تو رو خدا برو

شدم از هرچي عشق بيزار برو

ديگه دست از سر من بردار

شدم از هرچي عشق بيزار برو

عاشقت بودم ،تنهام گذاشتي

نفرينم نکن ، تو اين رو خواستي

فرقي نداره ، عشق تو واسم

تو ديگه مردي ، دور شدي ازم

بهتره با هم نباشيم ، بي وفايي تموم شه

من ميخوام مثل تو باشم ، دلم نامهربون شه

برو

مرسی از نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:27  توسط کاملیا  | 

وقتی رفتم

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
 هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتیرفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی گریش نگرفت
اشکشو کسی نریخت پشت سرم
راستی که بی کسی درد بدیه
منم انگار همیشه تو سفرم
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواس تلافی بکنه
پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم ، نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلیم آفتابی بود
اگه شب می رفتم و خورشید نبود
آسمون خوب می دونم ، مهتابی بود
چشمی با رفتن من خیره نموند
به در و به آسمونو پنجره
می دونم ، خیلیا گفتن چیزی نیس
ماتم نداره ، بذار بره
 وقتی رفتم کسی اشکش نیومد
 نیمود هیچ جا صدای گریه ای
 توی این دنیای بد ، هیچکی نداشت
از سفر رفتن من ، گلایه ای
هیچ کسی نگاش برام ابری نشد
 زلزله ، هیچ دلی رو تکون نداد
 راس راسی ، واسه کسی مهم نبود
 نه که فک کنی بود و نشون نداد
 چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود
 گلا اما همه پژمرده بودن
 کسایی که واسشون مهم بودم
 همه شاید یه جوری مرده بودن
 کی می رم کجا می رم ، میام یا نه
 کسی لااقل اینو سوال نکرد
 انگاری می خوام برم خرید کنم
 هیچ کسی چیزی نگفت ، حلال نکرد
دم رفتن کسی حرفی نمی زد
همه سکت بودن و بی سر و صدا
یه نگهبان که ما رو نگا می کرد
 زیر لب گفت ، به سلامتی کجا ؟
اشک و خندم دو تایی کنار هم
با یه لحن مهربون جواب دادن
انگاری یه عالمه کوهای سخت
از رو شهر شونه ی من ، افتادن
 این سوال مهربونو ، بی ریا
 پرسش ساده ی یه غریبه بود
کسی که اسم منم نمی دونست
زیر چشماش غمی بود ، داغ و کبود
شعرمو باید یه جور عوض کنم
یا بذارمش همینجور بمونه
ته قلبم می خوام این حقیقتو
هر کسی دوس داره شعرو ، بخونه
دم رفتن کسی گفت سفر به خیر
که واسم غریب و ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
 همه ی آرزوهاشو باخته بود
بهتره اهالی رویامونو
بدون توقعی ، جواب کنیم
نباید حتی رو بهترین کسا

توی بدترین جاها ، حساب کنیم

سلام با تشکر از اینکه به وبم میایین

دلم میخواست بدونم به نظرتون من چه جور آدمیم؟؟؟؟یعنی چه جوری به نظر میام؟؟؟؟

تو قسمت نظرات منتظر جواب هستم

مرسی


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:4  توسط کاملیا  | 

ترو خدا گریه نکن

ترو خدا گریه نکن

به خاطر منم شده

بذار خیال کنم دلت راضی به رفتنم شده

گریه کنی نمیتونم اشکات و طاقت بیارم

فدای اشکات عزیزم

آخ که چقدر دوست دارم

میرم ولی پیش چشات عشقمون و جا میذارم

دلم می خواد نرم ولی روی دلم پا میذارم

تو هم می خوای نرم ولی مثله منی پر غرور

مرگ من وقتی برم از پیش تو یه جای دور

خط بکش رو خاطره ها عکسام و پاره کن نبین

من که برای عشقمون کهنه شدم ای نازنین

دست بکش رو اسمونا ستاره ی تازه بچین

من چه کنم بی عشق تو وقتی شدم تنها ترین

من از خدا میخوام کمک کنه فراموشم کنی

منم خوشم که تا ابد عروسک خیالمی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:43  توسط کاملیا  | 

دارم میرم نگو نرو...

دلم گرفت...از آدما از همشون...همشون باهام بد کردن

خدایا!قیامت نمیشه اگه یکی از روزای خوبتو هم به من بدی...میشه؟؟؟

...

دارم میـــرم نگــو نرو هـــوا هــوای رفتـنـه

هرچی بوده تموم شده چـاره ی مـا گذشـتـنـه

دارم میــرم تا سرنوشت مـا رو به بـازی نگیـره
خوب میدونم این عاشقی از یاد هر دومــون میـره

دارم میرم نگو نرو دارم میرم نگو بمون
وقت خداحافظیه قصه ی عاشقی نخون

ترو خدا گریه نکن غصه ی رفتنو نخور
بهتـره کـه تمـــوم کنیم تــو هم دلــو ازم بـبـر

یادم میـاد روزی رو کـه ما دو تا دل داده بودیـم
امـا حـالا میخــندم و میگم چه قدر ساده بودیم

یادم میاد روزی رو کـه پـر می کشیدیم واسه هم
اما حالا نشـسـتـه جاش یـه عالمـه غصـه و غـم

دارم میـــرم نگــو نرو هـــوا هـوای رفتـنـه
هرچی بوده تموم شده چـاره ی مـا گذشـتـنه

دارم میــرم تا سرنوشت مـا رو به بـازی نگیـره
خوب میدونم این عاشقی از یاد هر دومــون میـره

شاید دیگــه نبـیـنمـت شایــد نگـاه آخـــره
چشمـــای بی گنـاه تو آتیــش به جونم میزنـه

سادگــــی اشتـبــاه ما گنـاه مـا دل بسـتـنــه
جدائی سرنوشت تو تنهائی تقدیر منـــــه

دارم میـــرم نگــو نرو هـــوا هــوای رفتـنـه
هرچی بوده تموم شده چـاره ی مـا گذشـتـنـه

دارم میــرم تا سرنوشت مـا رو به بـازی نگیـره
خوب میدونم این عاشقی از یاد هر دومــون میـره

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:19  توسط کاملیا  | 

جایی خواندم ترک عادت سخت است ... حالا دانستم!

غریبه می گذری....
سلامی از سر اجبار و نگاهی از سر تردید شاید....
گریخته ای  را می مانی به سرپناهی نا امن ....
از که گریختی ؟
از من یا از خودِ در خود پریشانت ....؟
کجا شد تمام هستی ات ؟
آنجا که مرا به این نام می خواندی خاطرت مانده؟
سراغی نمیگیری !
دستهای همیشه بی طاقتت رابه کدام رهگذر عادت دادی ،
نگاهِ پرسشگربی خیالت را،
شرم شکوه شکسته چشمهای شیشه ای  مشوش مرا،
راه های دور را ،
خنده های نزدیک را ،
ترانه ها را ،
بهانه ها را ،
همه عاشقانه ها را ،
بگو به کدام رهگذر عادت دادی ؟
ها ؟
کجا شد تمام هستی ات ؟
به کدام رهگذر عادت دادی ؟
ظهر است .
رهگذری می گذرد....
غریبه وار
با سلامی به اجبار و نگاهی پر ازتردید همچون گریخته ها .
کاریش نمیشود کرد ....
عادت دارد ....
جایی خواندم ترک عادت سخت است ... حالا دانستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:22  توسط کاملیا  | 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خک ‚ خک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می اید
در کوچه باد می اید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای اینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می اید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من دراینه می دیدمش
که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
ایا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های سکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می ایم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران ایه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

اما

حتی در آغاز فصل سرد نیز تو را عاشقانه می پرستم...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:45  توسط کاملیا  |